تبليغاتX
زندگي زيباست
زندگي زيباست
خاطرات یه نوجوون
سلام سلام سلام سلام...خوبین؟...خوشین؟...چقدر دلم براتون تنگ شده بود...دفعه قبلی خیلی بد نوشتم و همش ناراحتیم رو ریختم بیرون ولی سعی می کنم دیگه تکرار نشه

خوب از جمعه روز تولد امام رضا شروع می کنم...
ساعت چهار و نیم رفتم فرهنگسرا تا پیانو تمرین کنم...تا ساعت ۷ تمرین می کردم...بدون اینکه ۵ دقیقه استراحت کنم...اومدم خونه و یه زنگ زدم به الهام ولی خواهرش الهه گوشی رو برداشت و گفت که الهام خوابه...منم قطع کردم...بعد مامانم اومد و گفت که الهام مریضه...خیلی ناراحت شدم...آخه این اولین اجرایی بود که بعد از دوستیمون اجرا می کردم...خیلی دلم میخواست اونم باشه...رفتم فرهنگسراونشستم تا برنامه رو تماشا کنم که یهو یادم اومد یادم رفته که صدای ارگ روبیارم رو پیانو...به داییم یه اس ام اس زدم و اونم گفت که خودش میاد برام درستش میکنه...منم خیالم راحت شد...بعدش که اسممو صدازدن رفتم بالا آهنگ اولی رو خوب زدم ولی آهنگ دومی یه جاش خراب شد که نذاشتم دیگه همش خراب شه...البته صدای پیانو خیلی بلند بود و فکر کنم صداش لذت بخش نبود...الهام شنبه نیومد مدرسه و یکشنبه هم با سر و صدا وارد کلاس ما شد...اصلا حتی به مغزم نرسید که مریض بوده...ولی الان شده بود همون الهام شاد وشیطون و بازیگوش و بذله گوی همیشگی...خیلی لاغر شده بود...اولش دلم براش سوخت ولی بعد به خودم گفتم:(حقش بود...بد موقع مریض شد.)الهام هم همینجور داشت گله میکرد
-آخه تو دوستت مریض بوده چرا نیومدی ببینیش؟...یعنی برات مهم نبودم...ای بشکنه این دست که نمک نداره...مارو بگو هر وقت یه روز نمیومد مدرسه خودم و مرضیه و معصومه و جانانه و زینب و عاطفه و بقیه بچه میرفتیم خونه حالشو می پرسیدیم...من داشتم می مردم...می فهمی؟
-می خوای تا آخرش همین جوری ادامه بدی؟
-آره.
-الهام من الان اعصابم خورده این قدر بیشتر اعصابمو خورد نکن.
-باشه ولی یکی طلب تو(ورفت)
به خودم گفتم شاید حق داشته که اونطور ناراحت بشه...وقتی یادم به اون روزایی که من مریض بودم می افتاد خندم می گرفت از قیافه ی اون لحظه ی بچه ها...
سه شنبه هم که رفتیم واسه دبیرستانی های قدر نشناس پیانو زدیم...پنجشنبه هم زنگ اول با خانم ایرانی حرفه و فن داشتیم که خوشبختانه نیومده بود....زنگ بعدی هم با خانم فهیمی فارسی داشتیم...سه تا درس دادیم که دوتاش شعر بود:

       روشنی،من،گل،آب

ابری نیست
بادی نیست
می نشینم لب حوض،
گردش ماهی ها،روشنی،من،گل،آب،
پاکی خوشه ی زیست

مادرم ریحان میچیند
نان و ریحان وپنیر،آسمانی بی ابر،اطلسی هایی تر
رستگاری نزدیک:لای گل های حیاط

نور در کاسه ی مس،چه نوازش ها میریزد!
نردبان از سر دیوار بلند،صبح را روی زمین می آرد
پشت لبخندی پنهان هر چیز
می روم بالا تا اوج،من پر از بال وپرم
راه می بینم در ظلمت،من پر از فانوسم

      سهراب سپهری

    تاسرا پرده ی گل
نفس باد صبا مشک فشان خواهد شد                             عالم پیر دگرباره جوان خواهد شد
ارغوان جام عقیقی به سمن خواهد داد                                       چشم نرگس به شقایق نگران خواهد شد
این تطاول که کشید از غم هجران بلبل                                     تا سراپرده ی گل نعره زنان خواهد شد
گل عزیز است غنیمت شمردیدش صحبت                                 که به باغ آمد از این راه و از آن خواهد شد
حافظ از بهر تو آمد سوی اقلیم وجود                                          قدمی نه به وداعش که روان خواهد شد
                                                    حافظ

باورم نمیشد که توی ۱۰ دقیقه دوتا شعر رو حفظ کنم و بتونم راحت معنی کنم...از شعر های حافظ و سهراب سپهری خیلی خوشم میاد

بعدش خبر دادن که یکشنبه و دوشنبه مدرسه تعطیله اونم به خاطر این که آمار مریضای مدرسمون زده بود بالا طوری که اون روز فقط سر کلاس ما معلم اومد
از فردا هم بدبختی هاشروع میشه و باید مانتو مو بپوشم و برم مدرسه و درس بخونم و برنامه های تکراری...

خیلی دوستون دارم...تابعد

لينك | نوشته شده در یکشنبه هفدهم آبان 1388ساعت 11:49 PM توسط الهام غلامی پور |
سلام به همه دوستای خوبم...چطورین؟...من که اصلا خوب نیستم...حالم خیلی خرابه...چرا؟...خوب امروز بعد از ظهر قرار بود برم واسه ی دبیرستانی ها پیانو بزنم...واقعا دست دانش آموزا درد نکنه که دلمو شکوندن...دلشون اومد بی انصافا...دلم می خواد هر چی از دهنم در میاد بهشون بگم...گفتم حالا که پیانو دوست ندارین چرا منو آوردین...بعدشم توقع زیادی دارین و می خواین براتون آهنگ شاد بزنم؟...عمرا...من هرگز آهنگ شاد نمیزنم...حالم از آهنگ شاد بهم می خوره...الانم تازه از جشن برگشتمو اصلا حال و حوصله ندارم...دیگه انرژی برام نمونده...همش تو دلم دعا می کنم که الهی پاشون بشکه و دیگه نتونن برن مدرسه...الهی آنفلانزای خوکی بگیرن...الهی دیگه چشمم بهشون نیفته....معذرت می خوام...خیلی عصبانی ام...فکر کنم اگه دیگه نوشتن رو قطع نکنم تا فردا صبح همین طوری بنویسم و به اونا ناسزا بگم...

فعلا

لينك | نوشته شده در سه شنبه دوازدهم آبان 1388ساعت 6:5 PM توسط الهام غلامی پور |
سلام...چطورین؟...خوبین؟...من خیلی خوبم...

دیروز واقعا روزجالبی بود...واقعا حال کردم...صبح ساعت ۹بیدار شدم تا برم مدرسه(البته ما شیفت ظهر بودیم و واسه کار تزییناتی نماز خونه رفته بودیم)ریحانه و آرمینا هم بهم چسبیده بودن و آخرشم مجبور شدم با خودم ببرمشون...به مامانم زنگ زدم و با هم یه نقشه ریختیم تا آرمینا و ریحانه رو بپیچونیم تا برگردن خونه...حدودا شش یا هفت بار از مدرسه اومدم خونه پاهام شکست...آخرشم پیانومو بردم مدرسه واسه این که وقتی دارن شعر میخونن و مجری ها اجرا میکنن بزنم...باورتون میشه نه صبحونه و نه ناهار...فقط آب...همه انرژی مو ریختم پای پیانو...ولی آخرش کلاس اولی ها یه نمایشی اجرا کردند که به من نچسبید...البته فکر کنم به هیچ کس نچسبید.

برنامه تقریبا دو تک اول رو گرفت و دو تک بعد هم با خانم فهیمی فارسی داشتیم...بیچاره مراعات حالمون رو کرد و فقط درس داد بعدشم همه بچه ها گفتن(اونایی که واسه برنامه جونشونو گذاشتن مث من)نه صبحونه خوردیم نه ناهار البته راست می گفتن...خانم فهیمی هم بهشون اجازه داد که تا می تونن بخورن...دو ساعت بعد  هم بردنمون گلزار شهدا...امام رضا دلش برامون سوخت و اون روز رو بهمون سخت نگرفتن...بعدش که اومدیم خونه و کتاب رو گرفتم دستمو وخوندم(رمان)...بعدشم برنامه های تلویزیون...بعد هم داییم زنگ زد تا با موتور ۵ نفرمون(من و رضاو علی و ریحانه و آرمینا)رو ببره کنار دریا...از وقتی که سوار موتور شدیم تا وقتی برگشتیم خونه یه ریتم می خندیدیم و حرف می زدیم...بعد داییم گفتش که به من گفتن که اجرا دارم؟
-چی؟...اجرا...؟
-آره...شماره تو به آقای طوفانی دادم...بهم گفت که من برم اجرا کنم من گفتم نه ولی به جای من الهام بیاد...گفتم خودت یهش زنگ بزن...زنگ نزد؟
-نه(بعدش زنگ آقای تنگستانی زد و اونم گفت که خبر نداره...)منم به خیال اینکه اجرا ندارم راحت بودم تا وقتی که رسیدم خونه و دوباره بهم زنگ زد و گفت که اجرا دارم...انگار تمام بدبختی های دنیا رو ریخته بودن تو سر من...اصلا آمادگیشو نداشتم...امروز هم قراره حدودا ساعت شش و نیم یاشش برم فرهنگ سرا واسه تمرین...ساعت ۸شب هم برنامه ها شروع میشه...منم تصمیم گرفتم که از الهام و رقیه دعوت کنم که بیان...

برام دعا کنین تا خوب اجرا کنم...بابام عجله داره...میخواد اینتر نت کار کنه...پس تا بعد

لينك | نوشته شده در جمعه هشتم آبان 1388ساعت 1:44 PM توسط الهام غلامی پور |

زندگی صحنه ی یکتای هنر مندی ماست

هر کسی نغمه ی خود خواند و از صحنه رود

صحنه پیوسته بجاست

خرّم آن نغمه که مردم بسپارند به یاد

لينك | نوشته شده در جمعه بیست و چهارم مهر 1388ساعت 7:17 PM توسط الهام غلامی پور |
سلام  سلام سلام سلام...سلام به همه دوستای گلم...خوبین؟...ببخشید که یک ماه ننوشتم...از رفتن به مدرسه خیلی خوشحالم...حالا باید از اول تا آخرشو بگم...

روز اولی وقتی داشتم از راهرو رد میشدم متوجه شدم که همه کلاسا خالی اند و مدیرمون بازم همه رو توی نماز خونه جمع آوری کرده...بدون توجه به پوستری که روی دیوار زده بود وارد شدم...الهام از دیدنم خوشحال شد...وقتی خواستم بشینم مدیرمون منو سر پا نگه داشت و کلی هم به خاطر نمرات خوبی که آوردم ازم تشکر کرد...منم هاج و واج مونده بودم...وقتی از نماز خونه خارج شدم متوجه اون پوستره شدم...((از خانم الهام غلامی پور بخاطر زحمات.....))...خلاصه کلی شرمنده شدم...یه جلد قرآنم بهم هدیه دادن...اولش فکر کردم رمانه...

زنگ تفریح هم که باید به دری وری های الهام گوش میدادم...متاسفانه هر زنگ تفریح میومد سر کلاسمون...الانم همین طوره...ولی کلا پارسال همش باهم بودیم و با هم حرف میزدیم و قهر می کردیم و متاسفانه هنوز این این کار انجام میگیرد...هنوزم با هم درد و دل میکنیم و قصه میگیم...با هم دیگه شوخی می کنیم و سر هم داد می زنیم...بقیه به ما میگن آخرش شما دشمنین یا دوست؟...بعضی موقع از دوست دوست ترن بعضی موقع هم از دشمن دشمن تر...راست میگن...آخه بعضی موقع اون قدر  با هم میریم تو حس که بچه ها مات و متحیر به ما خیره میشن...اون قدر آهنگ میخونیم که بچه ها میگن واسه خوانندگی ساخته شدند...اون قدر پشت کلاس ها ابراز احساسات می کنیم که بچه ها میگن اینا دیوونن...ولی بعضی موقع بد جور به جون هم می افتیم...بعضی موقع هم خاطرات گذشته رو تکرار میکنیم که خیلی عادیه...یادمون افتاد به اون شبی که تولدم بودو امتحاناتمونم همون روز تموم شده بود...توی اتاقم یه پارتی راه انداخته بودیم که نگو...میزدیم و میخوندیم...نمیدونم آخرش این طناب دوستی پاره میشه یانه؟

سه تا آهنگ بیکلام که مربوط به فیلم پر پر وازه رو میذارم واسه دانلود...آهنگ های قشنگین...من هر شب اونا رو گوش میدم و بعضی موقع هم اشکم در میاد.

download file 1

download file 2

download file 3

اینم آهنگ عادت

download music adat

دوستون دارم...بر میگردم..خداحافظ

 

لينك | نوشته شده در پنجشنبه شانزدهم مهر 1388ساعت 8:3 PM توسط الهام غلامی پور |
سلام سلام سلام سلام...خوبین؟...من اصلا خوب نیستم...واقعا حوصله ام سررفته...نمیدونم چیکار کنم؟...با خودم فکر می کنم شاید دوباره برم سراغ درس ها...ولی حوصله اونم ندارم...رمان ها هم دیگه برام بی مزه شده...نمایشنامه هم تکراری...ولی جالب شد که شاهین خود کشی کرد...این شخصیت واقعا به الهام میاد...عین خودشه...ولی الهام آنچنان هم بد نیست...
یکی بهم بگه چیکار کنم؟...تلوزیون؟...کامپیوتر؟...رمان؟...پیانو؟...خط؟...بیرون رفتن؟...وبلاگ هارو زیر و رو کردن؟...حوصله هیچ کدومشونو ندارم...اه...شما بهم بگین تا مدرسه ها باز بشن چیکار کنم؟...واقعا توی این چهارروز عاصی شدم از دست این زمان...میخوام بخوابم خوابم نمیبره...گشنمه ولی روزه ام...بیکارم ولی حوصله ندارم...همه کارها برام تکراری شده...باید امشب خوب فکر کنم...
فردا و پس فردا فکر کنم بیشتر پای تلوزیون باشم آخه از ساعت۸صبح تا ۱۲ ظهر از شبکه فارسی۱ میخواد قسمت های پخش شده سریال سام سون روبذاره...و بعد از اون از ساعت۱۲ظهر تا۱۲شب هم میخواد قسمت های پخش شده ی ویکتوریا روپخش کنه...اگه بخوام از ساعت ۸صبح تا ۱۲ شب تلوزیون نگاه کنم که نمیشه...
قربونتون برم...بازم میام...بای

لينك | نوشته شده در چهارشنبه هجدهم شهریور 1388ساعت 11:23 PM توسط الهام غلامی پور |
سلام سلام سلام سلام...چطورین؟...حالتون خوفه؟...چند تاخبر دارم...مهمه رو نمیگم...
حالا دلتونو نشکونم...باشه میگم...من تونستم آخرش بزنم تو کله ی درسای سال دوم راهنمایی...آنچنان خوردشون کردم که دیگه نمیتونن جم بخورن...مختصری از امروز هم بهتون بگم...وقتی امتحان املا رو دادیم وتموم شد رفتم تو دفتر...مامانم گفت برم قلم نی و وسایلم رو بیارم تا خط ونقاشی رو بکشم...خط من که خوبه ولی نقاشی نه...البته اونم خوبه ولی نه به اندازه خط...
ساعت۴۵/۳ بود که شاهین(الهام)اومد خونمون...از اولش باهم دعوا میکردیم و با اعصاب همدیگه بازی می کردیم...ولی خودمونیم...چه حالی داد...کمی هم رو نمایشنامه کار کردیم...البته صحنه ی آخر رو تغییر دادیم و یه چند صحنه دیگه هم اضافش کردیم...ساعت ۶شاهین رفت و سکینه زنگ زد...گفت فردا ساعت ۱۰ میاد خونمون...خوش حال شدم....
الان دو تا خبر دادیم دیگه......معدلم بیست شد دیگه.به قول شاهین پریدیم
بابام خیلی بهم کمک کرد...من این موفقییتو مدیون مامان وبابامم

حالا بریم سراغ نظرات:

بهزاد:شما هم همیشه شاد و خوش باشید...ممنون

رامونا کوچولو:ممنون عزیزم...چیکار کنیم دیگه...ما برای درس خوندن ساخته شدیم انگاری

نوادا شادمهر:آره...سند قبول میکنم...نگران نباش...قالب وبلاگت قشنگ شده...آپتم زیبا بود...ممنون

مهدی:ممنون...انشاالله که شما هم همیشه خوش باشید

آرزوپارسا:ممنون...ولی واقعا از این که شنیدم میخوای بری ناراحت شدم...خوشحالم که برگشتی

نسرین:شما واقعا درست میگین..ممنون...

حنانه:من جوابتو توی نظرات وبلاگت دادم فکر کنم خوندیش...اگه نخوندی برو بخونش

مامان اشکان:بله...رسیدیم دیگه...جاتون خیلی مشهد خالی بود....واستون دعا کردیم

دیگه باید ازتون خداحافظی کنم...ممنون که وقتتونو پای وبلاگ من گذاشتید...نماز و روزه تونم قبول

لينك | نوشته شده در شنبه چهاردهم شهریور 1388ساعت 9:8 PM توسط الهام غلامی پور |
بازم معذرت
سلام.سلام.سلام.سلام...وای...نمیدونین دوباره که دارم چهار تا سلام پشت سر هم مینویسم چه حالی دارم...دوست دارم هنوزم بنویسم...بااجازتون:
سلام.سلام.سلام.سلام...سلام.سلام.سلام.سلام...سلام.سلام.سلام.سلام......
نمیدونید چقدر خوشحالم که دوباره اومدم......اه....نمیتونم یه شکلک مناسب هم براش پیدا کنم...
شما خوبید؟...حالا واسه اونایی که بااین مدل سلام احوال پرسی من اشنایی دارن...حالتون خوفه؟...خوشید؟...سرحالید؟...سلامتید؟...مامان خوفه؟...بابا خوفه؟...سلام مارو بهشون برسونین.

کلی حرف دارم براتون....از مشهد...وای اولین بارم بود...البته مسافرتمون دو روز تاخیر داشت...افتاد۱۰مرداد...

روز اول۱۰/۵/۸۸:
(اتوبوس داره ساک و وسایل مسافرارو میذاره سر جاشونو ما هم داریم نگاشون میکنیم(من ورضا))
من:رضا...
رضا:ها؟...
من:میری کلید ماشین رو از بابا بگیری بریم بشینیم آهنگ گوش بدیم؟
رضا:خودت برو..
من:من روم نمیشه...توبرو.
رضا:باشه(رفت وکلید رو از باباگرفت و نشستیم تو ماشین)
من:رضا..بزن فولدر ۵...
رضا:واسه چی؟
من:میخوام آهنگ عادت رو گوش بدم...
رضا:باش(آهنگ عادت پخش میشد و من ورضا باهاش میخوندیم...که آخراش بود که دوتا نیرو انتظامی اومدن و از کنارمون رد شدن...ولی رضا متوجه نشد)
من:رضا
رضا:ها؟
من:اینارو نگاه
رضا:وای...ضایع شدیم رفت...قایم شو...
من:بیخود حرف نزن(رضا همین جور داشت میخندید)
من:چته؟...
رضا:الان میان میگیرنمون...
(اتوبوس بارهارو بسته بود وآماده حرکت بود...ما سوار شدیم(من ومامان ورضا)با بابا خداحافظی کردیم ورفتیم)
من:رضا...چته(سرسو برگردوندم...)چرا داری کریه میکنی؟
رضا:.......
من:دلت برا بابا تنگ شده؟
رضا:آره
من:آخی...(براش آهنگ رپ مرغ رو که تو گوشیم بود گذاشتم)
رضا:(خندش گرفت)
من:چته...توکه داشتی گریه میکردی...(بعد تو تامون گرفتیم خوابیدیم...وای...اتوبوس هم کولر نداشت.....بعد از چند ساعت رسیدیم شیراز....وای چقدر آب و هواش خوب بود....دیگه دوس نداشتم برگردم دیلم...یه تاکسی گرفتیم و رفتیم سعدی...وای...خیلی سرسبز بود...رفتیم و یه فاتحه ای خوندیم ورفتیم یه فالوده بستنی گرفتیم...ماشاالله شیرازی ها خیلی با حوصله هستن بستنی فروشه به من گفت یکیشو بده مامانت ببره .بعد تعریف کرد که دو تا خواهر اومده بودن پیشم و من به کوچیکه گفتم که بده اون یکی رو مامانت ببره وبزرگه خیلی ناراحت شد و گفت یعنی من اینقدر پیرم؟...ماشاالله بزم به تخته...چه آدمای مهربون و باحوصله
بعد رفتیم حافظ...یه زنبور بود که اصلا رضا رو ول نمیکرد و رضا هم همین جور فرار میکرد...بعد رفتیم یه امامزاده...)
مسئول:خانم...باید چادر بپوشین!
(تاحالا همچین چیزی ندیده بودم ...حالا اگه نمیپوشیدم چی میشد؟)

روز دوم...۱۱/۵/۸۸:
من:پاشو...صبح شده..
رضا:سلام..کجاییم؟
من:چه میدونم....(تو راه بودیم تاشب)
من:مامان...اینجا سعادت شهره...
مامان:جدی؟...(خیلی خوشحال شد چون زمانی اون جا زندگی میکردن......بعد شام خوردیم و منتظر اتوبوس بعدی شدیم تا بهمون برسه...راه افتادیم...)

روزسوم...۱۲/۵/۸۸:
من:پاشو صبح شده...پاشو میگم..
رضا:سلام...کجاییم؟.
من:چه میدونم...جهنم.(منظورم کویر یزد بود)..رضاتوروخدا پنجره رو وا کن
رضا:باش.
(بعد از چند لحظه رسیدیم طبس...وای...انگاری آورده بودنمون جهنم...خدا...بعدیه حموم خسابی کردیم...چقدر آبش خنکه..جهنم وبهشت رو باهم قاطی کردن انگاری.)

روز سوم...۱۳/۵/۸۸:
من:پاشو دیگه چقدر میخوابی؟
رضا:کجاییم.
من:حالا وقت این حرفاست؟...پاشو برو وسط
رضا:چکار کنم.؟
من:وا...تولدشه ها چی میگه(همه باهم تو اتوبوس تولدت مبارک رو خوندیم و شانسی همون روز یه آهنگ تولدت مبارک از اندی توی اتوبوس پخش شد)...(رسیدیم مشهد...هواگرم بود ولی بهتر از طبس بود هرچی بود...رفتیم خونه...البته خونه ای که برامون اجاره کرده بودن...زیرزمین روواسه ما زن ها گذاشتن و طبقه ی اول واسه آقایون...وای...سوسک اونجا بود...کولرم نداشت...ولی خوبیش این بود که نزدیک حرم مطهر امام رضا(ع)بود...بعد از ظهررفتیم اونجا...یه چادر ملی هم گرفتم...آخه اونجا هم باید چادر سرت باشه...خیلی شلوغ و پلوغ بود...بعد رفتیم واسه بلیت قطار تا از مشهد بریم تهران)

روزچهارم...۱۴/۵/۸۸:
(رفتیم خرید و زیارت...کار خاصی نکردیم...شهر بازی هم رفتیم...۱۵هم،هم همین طور بود...۱۶هم هم ساعت۲ نیمه شب باقطار راهی تهران شدیم...۱۳ساعت طول کشید تا رسیدیم...بعد عمو اسماعیلم اومد استقبالمون ورفتیم خونه یکی از فامیلای دورمون....ساعت ۸شب رفتیم فرودگاه مهر آباد تا با هواپیما بریم بوشهر...هواپیما سه ساعت تاخیر داشت...مردم رفتن اطلاعات پرواز و داد و قال...بعد مامور زنگ زد به رئیس و گفت سر بوشهری ها نمیشه کلا گذاشت...اینو فقط داداشم شنید و به من ومامان گفت...ساعت ۱۱شب سوار هواپیما هما شدیم...بعد از چند روز کولر روشنه؟...وای...چقدر خوبه...آخه قطارم کولر نداشت...شایدم روشن نکرده بودن.۵۰ دقیقه طول کشید تا رسیدیم بوشهر...بابام اومد استقبالمون و یه دسته گلم خریده بود بیچاره...بعد رفتیم خونه یکی از دوستامون شب اونجا مونیدیم و صبح ساعت ۱۰راه افتادیم بریم بوشهر...از اول تا آخرراه داشتم آهنگ شادمهر گوش میدادم و حال میکردم...رسیدیم خونه و من کلی آبجیمو بوسیدم...)

عجب سفری بود...

از بس نوشتم دیگه قدرت ندارم...خدانگهدار

لينك | نوشته شده در جمعه بیست و سوم مرداد 1388ساعت 4:32 PM توسط الهام غلامی پور |
سلام سلام سلام سلام...خوبید؟...خوشید؟...

امروز صبح وقتی بیدار شدم مامانم بهم خبر داد که به امید خدا ،هشتم همین ماه قراره بریم مشهد...کلی هم بابابام حرف زده تا راضی شده...منم که اصلاباورم نمیشد دوتاشاخم داشت در میومد...خواستم بهتون بگم که دیگه در خدمتتون نیستم تا ۲۰ یا ۲۱ مردادماه...

الان هم بابام خوابه...وقتی بیدار شد میخوام نمایشنامه هارو بدم برام چاپ کنه

بای

 

 

لينك | نوشته شده در شنبه سوم مرداد 1388ساعت 6:9 PM توسط الهام غلامی پور |

سلام سلام سلام سلام...خوبید؟...ببخشید دیر کردم...می دونید که درس دارم دیگه...اگه وقت کنم بیام اینترنت هم حال و حوصله وشوقی ندارم که پست بزنم...

یه دوستی داشتم که دوران مهدکودک همراهم بود وخیلی باهم صمیمی بودیم...وقنی رفتم پیش دبستانی ندیدمش تا وسط های پارسال...بعددیگه ندیدمش تاچندروز پیش...خیلی منو دوست داره....نمیدونم چرا؟...شما بگید چرا؟....همین جور بهم اس ام اس میده میگه...خوابی؟...بیداری؟...هدی هم همین طور...تازه موبایل گرفته هی اس ام اس میده میگه بیا خونمون...منم دیگه ببینم فردا بعداز ظهر میتونم برم یانه؟

سرتونو درد نیارم...فقط خواستم بگم که نمایشنامه عادت تکمیله...ومن هنوزم یادتونم....

بای

لينك | نوشته شده در پنجشنبه یکم مرداد 1388ساعت 10:5 PM توسط الهام غلامی پور |
سلام.سلام.سلام.سلام...خوبید؟...خوشید؟...سلامتید؟...

اول از همه روز پدر بر همه پدر ها مخصوصا پدر خوب خودم مبارک...

آهنگی رو که گذاشتم رو وب یه موقع میاد یه موقع نمیاد...قطع ووصل میشه...بعضی موقع هم درست میاد...ببخشید دیگه...آهنگ نمایشمونه دیگه...

فکر کنم نزدیک نصف درس هامونو خوندیم...مامان هم طبقه بالا رو واسه من آماده کرده برم درس بخونم...

فردا هم قراره دوستم معصومه و مرضیه (همون دوستایی که نزدیک یه ماه باهاشون نمایش خداحافظی رو تمرین کردیم وقراره با هم نمایش عادت رو هم بازی کنیم)دنبالم بیان بریم کلاس تئاتر...من به الهام میگم بیا میگه من میخوام برم کلاس تکواندو...این قدر بهش گفتیم شاهین که شاهین شد...چند روزه که از دست این دو تا وروجک دیگه دارم خسته میشم...آخه من داشتم تو اتاق پذیرایی درس میخوندم که میومدن و جلو من ادا و شکلک در میارن...کلی هم حرف میزنن...هی بهشون میگم برین تو اتاق خودتون...میگن دلمون میخواد...آخرش من ومامانم دست و پای رضا رو گرفتیم و بردیمش تو اتاق...کلی گریه کرد(بچه لوس بار بیاد همینه)...آخرش یواشکی رفتم خونه ی مامان بزرگم...بعد از چند دقیقه دوباره رضا اومد....کلی باهاش حرف زدم و ازش خواهش کردم...ولی نرفت...الانم داره با خیال راحت سی دی کارتون میبینه و میخوره...

خاله ام میگه فکر کنم بابابجونم اینا 15روز دیگه بیان...ولی من خیلی دلم براشون تنگ شده...

خوب بریم به نظرات پاسخ بدیم...بعدشم من برم به کارام برسم:

بهزاد:من نمیتونم درسمو ول کنم بیام اون سر ایران...من به درسم بیشتر اهمیت میدم...شما هنوز متوجه نشدید؟خوب یا بد(نمیدونم) تفریحات من همینه!!متشکرم

مونیکا:ببینم تو چقدر جمله از قول محسن بلدی؟...ولی درست میگه...

mehdi:ما توی دیلم که یکی از شهرستان های بوشهر هست زندگی میکنیم نه اهواز...در خدمت شما هستیم.

نیما:این همه فعالیت کمه؟...

آرزو پارسا:لذت من همین درس خوندنه...درسته که خستگی داره ...ولی وقتی دوستاتو میبینی که هنوز دارن لباساشونو میپوشن و مجبورن یه سال دیگه هم همین کار و کنن و هزار تا گرفتاری دیگه...میگی خدارا شکر که من الان اینجام

دوشتون دالم...خدانگهدار

لينك | نوشته شده در دوشنبه پانزدهم تیر 1388ساعت 10:29 PM توسط الهام غلامی پور |
سلام...سلام...سلام...سلام...
خوبید...؟...خوشید...؟...سلامتید...؟...
درس ها رو هم که داریم میخونیم...تاریخ رو که تموم کردیم...اول شهریور هم که امتحانات شروع میشه و چهاردهم هم تموم میشه
کلاس بازیگری هم که شاگرد ها زیاد شدن ولی معلممون نمیدونه که چه موقع کلاس رو برگزار کنه
رضا هم که چند روزی دندوناش درد میکرد...من گفتم باید بکشیمیش...رضا میگفت نه...ولی چون من یه بار دندونم رو کشیدم(البته ۶..۷..سالم بود)...ولی اون موقع اون قدر دندونم درد میکرد که گفتم همه ی مردم دنیا بدند
بابابزرگ و مامان بزرگ و دایی ام هنوز تهران اند...خیلی دوست دارم واسه اولین بار هم که شده برف رو ببینم...آخه رضا یه بار دیده...عموم وقتی داشت توی دانشگاه تهران درس میخوند البته زمستون بود...گفت اینجا داره برف میباره...منم گفتم میخوام بیام...اون گفت اشکالی نداره تابستون بیا
آرمینا هم آنچنان فضولی و خود شیرینی میکنه که آدم دو تا چشش وا می مونه...

حالا بریم به نظرات پاسخ بدیم:

mehdi:خوب...من و الهام رفته بودیم پارک که آهنگ عادت رو دادم گوش کنه وبهش گفتم که کاشکی اینو میذاشتیم واسه نمایش خداحافظی...گفت آره خیلی قشنگه...تصمیم گرفتیم که نمایش خداحافظی رو ادامه بدیم...قرار بود اسمشو بذاریم سلامی دوباره...ولی من گفتم عادت بهتره...هم اسم آهنگ شادمهره هم یه جورایی شاهین به کارای بد عادت کرده(فکر کنم همون اولی درست باشه)...ویدئو عادت رو هم که حتما دیدید...شادمهر یکی از نزدیکترین کسانشو از دست میده...شاهین هم خواهرشو...اون پیشنهادی رو هم که کرده بودید خیلی خوب بود...همون که استاد چه جوری از نقششون با خبر میشه؟...ما داریم نمایشنامه رو یه خورده ای تغییر میدیم...اگه تغییر کرد حتما بهتون میگم.

مونیکا:من دوست دارم مهندس بشم...ولی نویسندگی هم خوبه...فعلا که این وبلاگ رو که داریم...از نظر شما هم واقعا ممنونیم...داریم نمایشنامه رو تغییر میدیم....حتما بهتون خبر میدم...

محمد: داشتیم...؟...ولی من انگاری هیچ وقت شمارو ندیدم...

۹۰:سلام...خانوم مهندس؟...این کلمه رو معمولا الهام بهم میگه...شما؟

از اونایی هم که نظراتشونو پاسخ ندادم واقعا شرمنده...پاسخی نداشتم...
دوستون دارم
بازم میام

لينك | نوشته شده در جمعه دوازدهم تیر 1388ساعت 12:27 PM توسط الهام غلامی پور |
عادت

سلام.سلام.سلام.سلام...خوبین؟...خوشید؟...آخرش بابام کارنامه رو اسکن نکرد...منم چون عجله داشتم با گوشی موبایل ازش عکس گرفتم...ببخشید بی کیفیته ها...ولی معلومه همه بیسته...:

وقتی کارنامه مو دادن نزدیک بود بال در بیارم...ولی نشد...آخه دوستم الهام...معدلش19/88شده...هرچی خواستم آرومش کنم نشد.
چند شب بود تا ساعت چهار صبح بیدار بودم...نمیدونم چرا ولی هیچ خوابم نمیومد...حال نداشتم رمان هم بخونم....
دیشب هم خیلی اعصابم قاطی شده بود...رفته بودیم باالهام پارک ولی دیدیم صفحه7و8نمایشنامه گم شده...!!!کل پارک رو گشتم...ولی پیداش نکردم...مجبور شدم شب بشینم بنویسم همون صفحه و همه نمایشنامه یعنی تاصحنه یکی مونده به آخری نوشتم....ولی بابام نذاشت ونصفه نیمه شدوهمون نصفه رو زدیم تووبلاگ...حالا امروز کاملش می کنم...ولی هر کی نمایشنامه خداحافظی رو نخونده اول باید اونو بخونه...بعد بیاد سراغ نمایشنامه عادت...چون نمایشنامه عادت ادامه نماشنامه خداحافظیه...به نظر من قشنگ شده...ولی دوست دارم نظر شما راجع به نمایشنامه بدونم..
برای دیدن نمایشنامه لطفا به ادامه مطلب بروید



ادامه مطلب

لينك | نوشته شده در پنجشنبه بیست و هشتم خرداد 1388ساعت 1:4 AM توسط الهام غلامی پور |
سلام.سلام.سلام.سلام...

خوفین...؟

خوشید...؟

اول از همه تولد حضرت فاطمه،روز زن و روز مادر رو به همه تبریک میگم...مخصوصا به مامان های زحمت کش که یکیشون مامان خودمه...

نمایشنامه،نمایشنامه...ببخشید توی این پست براتون نمایشنامه نمی تونم بزنم چون نمایشنامه رو دادم دوستم الهام تا دیالوگ ها شو یه خورده عوض کنه...ادامه نمایشنامه خداحافظیه...مونیکای بدبخت...ولش کن...نمیگم...بزار نمایشنامه بیاد بعد میذارم بخونین...البته نمایشنامه رو به مناسبت چیزی ننوشتیم...هوس کردیم یه نمایشنامه بنویسیم...فکر کردیم ادامه نمایشنامه خداحافظی رو بنویسیم...البته بازم دوتایی با هم نوشتیم...اسمش هم عادت...همون آهنگ جدید شادمهر عقیلی...صحنه آخر این آهنگ پخش میشه...البته هنوز نمایشنامه کامل نیست و دوباره باید باهم بیفتیم به جونش...وای چه کیفی میده...آخه آدم نمیتونه آدم بکشه...نمیتونه کار خلاف بکنه...نمیتونه بیفته و بمیره...ولی نمایش همه صحنه ها رو برات آماده میکنه تا تجربه کنی...

از اول تیر بهمون خبر میدن واسه کلاس تئاتر...بابامم قبول کرد جهشی بخونم...مامانمم خیلی خوشش میاد با من درس بخونه!!!...منم که عاشق ریاضیم...خیلی طول کشید و البته زحمت میخواست تا بابامو راضی کنیم...ولی آخرش موفق شدیم...

 میخوام به چند تا از نظرات پاسخ بدم...:

یونس:از بس بیست شدیم دیگه بیست شده یه عادت...اگه نشم خدابهم رحم کنه...

مونیکا:خیلی خوش شانسی...نمایشنامه بااسمت ادامه پیدا کرد...مونیکا...من...شاگرد زرنگ ها هم تقلب می کنن؟؟؟...میخوام بدونم بدون تقلب 19 یا 19وخورده ای؟؟؟...اگه اینجوریه ایول...

بهانه عشق و زندگی من اشکان نازنین:ممنون...دانشگاه...وای...

مسافر زمان:امتحان زندگی رو فکر کنم 19 بشم...

mehdi:ممنون...ببخشید...دیگه درسام شروع شده وباید فشرده بخونم...شاید فقط تونستم آپ کنم...بازم ممنون


خوب...بااجازتون برم...باید تمرینای ریاضی رو حل کنم...بعدشم شاید باالهام رفتیم پارک ونمایشنامه رو بیفتیم به جونش...بعدشم علوم وزبان...

میبینین....الهام میگه ما تازه راحت شده بودیم...خانوم میگه بازم میخواد درس بخونه...من که جز درس کار دیگه ای بلد نیستم...امیدوارم با نمرات بیست برم کلاس سوم...

دوشتون دالم...

بازم میام...(واسه نمایشنامه)

لينك | نوشته شده در دوشنبه بیست و پنجم خرداد 1388ساعت 6:15 PM توسط الهام غلامی پور |
سلام...

خوفین؟...

سلامتید؟...

من خیلی خوفم...

خبر دارید که 20 شدم...کارنامه ام رو دیروز دادن...لطفا یه خورده دیگه صبر کنید تا بابام کارنامه رو اسکن کنه...ببخشید....

قرار بود که تابستون بریم خونه ی داییم و پیانو کار کنیم...داییم بهم یه سی دی پیانو *پائیز طلایی*داد که خیلی خوشم اومده....اگه بتونم براتون میذارم دانلود کنین...

خودم و الهام بااینکه روبه روی هم نشستیم برای هم دیگه نامه می نویسیم و حرفامونو توی نامه می نویسیم...شاید بگین چرا شما که جلو همین حرف نمیزنید و نامه می نویسید؟...خوب شاید خودتون هم باور کنین که من والهام با نامه نوشتن راحت تریم و میتونیم راحت تر حرفامونو به هم بزنیم...مثل الان که دارم براتون می نویسم...

شما میخواین به کی رای بدین؟؟؟...من خیلی کوچیکم...یعنی نمیتونم رای بدم...ولی اگه میتونستم مینوشتم:
میر محسن کروبی نژاد...

چون نتونستم توی این پست کارنامه رو بزنم بجاش براتون دو تا لوح تقدیر که بهتون قول داده بودم رو میذارم:

لينك | نوشته شده در پنجشنبه بیست و یکم خرداد 1388ساعت 1:38 AM توسط الهام غلامی پور |
بازهم گذشت....
سلام سلام سلام سلام...
وای چقدر خوشحالم که دوباره اومدم پیشتون...
بعد از چند روز اومدم!!!!؟؟؟...ولی دیر کردم...ببخشید...قول میدم جبران کنم...به خدا تقصیر این امتحانات پایان ساله و همش بایددرس خوند...ولی بالاخره تموم شد...فکر کنم ۲۰شم
ببلده...آره...ببلد خودمه...ببخشید چون دوستام میخوان بیان قاطی کردم.تولدمه....
وااای...چه کیفی میده آدم بادوستاش باشه...
میخواستم دوتا لوح تقدیر هایی رو که بهم داده بودن بزنم که نشد ...باشه واسه پست بعدی .
شب قبل ازامتحان ریاضی ،بابام ازم امتحان گرفت انگاری خیلی دوس داشت من یه اشتباهی داشته باشم ومی خواست الکی واسه من اشتباه درست کنه ولی همه درست بود...
امروز باچندتاازدوستام رفتیم پارک.....اونم به مناسبت تموم شدن امتحانات....کارنامه داداشم رو هم دادن که انشاالله میزنه تو وبش...۲۰شده این وروجک!!!
منم انشاالله که۲۰میشم وبراتون کارنامه رو میزنم(همراه با دوتالوح تقدیر)
خوب بریم سراغ نظرات:
مونیکا:ببخشید ولی همه میدونن تقلب کار بدیه..چرا؟
شاهپری:کار خوبی میکنی.
نسرین:لطفا وبتون رو لینک کنین...آخه من نمیدونم کدوم نسرین؟
محسن:به همه میگم...به توهم میگم...من از این گلابی بازیا خوشم نمیاد(شماره دادن).تورا خدا ببخشید.
بهانه عشق وزندگیم اشکان نازنینم:من همین گوشه کنارم.بهتون سرمیزنم حتما
دوشتون دالم
زودی برمیگردم

لينك | نوشته شده در دوشنبه یازدهم خرداد 1388ساعت 2:4 PM توسط الهام غلامی پور |
هنوز اول ساله

سلام وخوبين؟...نمايش هم كه اجراشد وبه لطف وراهنمايي شما بهتر هم شد...توي اين چند روز معروف شدم به مونيكاو دوستم الهام هم شاهين...دوشنبه مدرسه تموم شدوازشنبه هم امتحانات شروع ميشه...بدبختي اين هست كه امتحاناي سخت وسنگين رو يكي دوروز براش وقت نذاشتن ولي امتحاناي آسون وسبك رو دو،سه روز.مستمر هم كه بيست شدم دوستم الهام هم همين طور....هنوز فكر ميكنم تازه اول سال هست آخه روز هايي به سختي اين روزانديده بودم(به خاطر امتحانا ديگه)..اگه ميبينيد كه من روز هاي ديگه بجز پنجشنبه وجمعه ها ميام جايزه من از بابامه(آخه امتحاناي شفاهي روبيست ميبردم)...هر كاري ميكنم اين آهنگه سلام بهار رووب پخش نميشه.خوب بريم به دوسه تااز اين نظرات پاسخ بديم:

mehdi:اين جورهاهم كه ميگي نيست...ايران كشور خوبيه...فقط ما بخاطر اين كه دوستم يه خورده بد بامديرمون حرف زده بوديم اين جوري شد...به هر حال اجراش كرديم

moj TAB a:آخه جمعه تعطيله..

...:اشكالي نيست...امتحانات هم تموم ميشه به اميد خدا

بهزاد:ممنون...

درياي كوير:لطف مي كنيد.

شاهپري:حتما ميام...دوست شيم؟؟؟

خوب ديگه من بااجازه تون برم...ولي شايد يه دوسه هفته اي نيام...شايد هم اومدم..

خداحافظ...به اميدديدار


لينك | نوشته شده در پنجشنبه هفدهم اردیبهشت 1388ساعت 1:24 PM توسط الهام غلامی پور |
زندگي رياضي است
سلام...خوبين؟من يه چند روزي ناراحت بودم...ميدونيد چرا؟مدير وناظممون گفتن نمايشتونو اجرانكنين.آخه من و دوستم مگه چه گناهي كرديم؟نمايش به اين قشنگي حيف نيست؟اي هفته هم كلاامتحان داشتيم:
شنبه:تاريخ(از اول تاآخر)
يكشنبه:قرآن(امتحان ترم دوم-شفاهي-)
دوشنبه:عربي(امتحان ترم دوم-شفاهي-)
سه شنبه:انگليسي(امتحان ترم دوم-شفاهي-)
چهارشنبه:به خدافقط همين يه روز روامتحان نداشتيم.
پنجشنبه:رياضي(كه الهي فداش شم)
خوب اينم از اين هفته،ولي ماكه همش از غم ها سخن گفتيم.حالابريم سراغ خوشي ها،بخواطر همينه كه ميگن:زندگي رياضي است:خوبيهاراجمع وبدي هارامنها،شادي هاراضرب ودردهاراتقسيم كن.از نفرت جذر بگير(البته اگه صفرش كنيم بهتره)
امروز صبح قرار گذاشته بوديم بابچه ها بريم كانون شهيد كشكار آخه واسه نمايشمون(عروسكي)كه اول شده بود ميخواستن بهمون جايزه بدن.به من جايزه دادن همراه بالوح تقدير.اين هفته هم خيلي خوش گذشت،فكر كنم همه ي امتحانات روبيست بگيرم(البته اگه تورياضي بي دقتي نكرده باشم)...حالابريم سراغ اون يكي خبره كه برامن خيلي مهمه:
دوستم الهام بايه كاريش مديرمون روعصباني كرده بود ومدير هم گفت كه الهام(دوستم)حق نداره توي برنامه ها باشه بخاطر همين من رفتم موضوع روبه ناظممون گفتم وناظممون به مديرمون گفت كه من والهام كارش داريم اون لحظه الهام چشماشو پر از اشك كردو از خانم مدير معذرت خواهي كرد بخاطر همينم مانمايشمونو اجراميكنيم

خوب حالا چون من خيلي خوشحالم ميخوام به چندتااز نظرات پاسخ بدم:

نوادا:دوزاريم افتاد-ممنون-حالاچرااينقدر عجله داري؟صبركن سرفرصت ميام.

دبير جغرافيا:خيلي ممنون.

mehdi:فكر كنم تو همه نمايشنامه رونخوندي...آخه صحنه هشتم تازه اول داستانه

مونيكا:از راهنماييت ممنون مونيكا جون...من بادوستم الهام نظر تورودرميون گذاشتم وآخرش اين شد كه هنگامي كه ميخوان شاهين روببرن كلانتري مونيكا مياد ويكي ميزنه توصورت شاهين وبهش ميگه:توبااحساسات من بازي كردي.چطور دلت اومد يه دختررواينجوري سر كار بزاري؟خجالت بكش بعد شاهين ميگه:من انتقام خواهرم نوادا رواز توگرفتم.خواهر من به خاطر شماپريد جلو ماشين بعد مونيكا ميگه:خواهر توخودش خواست اين كارروبكنه وپليس 1ميگه:حرف زدن بسه راه بيفت بعد وقتي شاهين وپليس1رفتند پليس 2از همكاري مونيكا تشكرميكنه.

دبير جغرافيا:عكس قشنگي بود...

آرزوپارسا:منم دوست دارم.

سورنا:خيلي ممنون

درياي كوير:باشه منم ميام(سرفرصت)

mehdi:خودم ميدونم همه نمايشنامه رونخوندي

عمو باربد:ازتون خيلي ممنون

الميرا:جدي جدي خوشگله؟

مهسا:چشم.

ماردين:هروقت وقت كردم به وبلاگت سرميزنم

دبير جغرافيا:چشم سلامشونو ميرسونم.

نازنين خاله سياوش:از آرزويي كه واسمون كردين خيلي ممنونم.

فضل خدا:ازراهنمايي عاليتون خيلي ممنون.مدير هم كرديم رئيس-اختيار دارين.

نسرين:به خدامن دست به كامنتت نزدم.باوركن-فهميدم

آرزو پارسا:خوش سليقه؟

دبير جغرافيا:چشم.حتما ميام.


خوب ديگه من برم كلي كار دارم...دوستون دارم...بازم ميام.

لينك | نوشته شده در پنجشنبه دهم اردیبهشت 1388ساعت 9:44 PM توسط الهام غلامی پور |
خداحافظي
سلام دوستاي گلم خوبين؟
من خيلي خوبم راستي قراره واسه روز معلم يه نمايش اجرا كنيم.من ودوستم الهام باهم نمايشنامشو نوشتيم.منم اسماروانتخاب كردم .اسم نمايشنامه هم خداحافظيه.خداحافظي كلمه ي قشنگيه مگه نه؟معني شو نميگم خود كلمشو ميگم.
دوس دارم نظرتون روراجع به نمايشنامه بگين اگه نظري نداشتين لااقل راجع به صحنه هشتم نظربديد.چون من اون صحنه روخيلي دوست دارم وحتي موقعي كه داشتم مي خوندمش گريم ميگرفت.
دوستم الهام هم تونمايش نقش يه پسرروداره اونم باموهاي جوجه تيغي.آخه مدل موهاش پسرونست وخوب حالت ميگيره.
توي تمرينات گاهي يكي از اعضاي نمايش قهر ميكنن ياديگه مجالي براي تمرين ندارن ومن روهم كلافه ميكنن.
خوب براي ديدن نمايشنامه بايد بريد  ادامه مطلب
ادامه مطلب

لينك | نوشته شده در جمعه چهارم اردیبهشت 1388ساعت 2:43 PM توسط الهام غلامی پور |
موضوع رو بی خیال
سلام به همه ی شمادوستای خوبم...خوبین؟
درست یه روز بعد از پست قبلی یعنی شنبه یه اتفاق افتاد...دی وی دی ترانه مادری رسید(۱۱دی وی دی).البته یه جورایی قسمت هاش نامنظمه...ولی میشه تحملش کرد.
راستی توی پست قبلی گفتم که تاریخ رویه نمره ای خراب کردم ولی بیست گرفتم...
راستش داشتم وبلاگ هایی که برای محسن افشانی درست شده بود رومی خوندم دیدم۵تا تا وبلاگ به اسم محسن افشانی هست:
http://www.mohsen-blue-eyed1992.blogfa.com

http://www.afshani2008.blogfa.com

http://www.blueeyes1990.blogfa.com

http://www.bavar-kon-m-a.blogfa.com

http://www.nojavani-fans.blogfa.com

حالا از این وبلاگ ها کدومش وبلاگ محسن افشانیه؟معلوم نیست.اماآقاعلی لطف کردن وگفتن که محسن افشانی نه وبلاگ داره نه سایت.خودمونیما داشته باشه یانداشته باشه فرقی نمی کنه

نشریه ی دیواری هم دیگه داره تموم میشه ومنم دیگه خلاص میشم از این نشریه دیواری...
دیگه امتحانات داره شروع میشه ومنم دیگه باید بچسبم به درس ها...آخه آدم خسته نمیشه؟...جهشی همینش خوبه دیگه...
خوب من دیگه حرف خاصی ندارم...
دوستون دارم...
هفته ی دیگه میام...

لينك | نوشته شده در جمعه بیست و هشتم فروردین 1388ساعت 1:0 PM توسط الهام غلامی پور |
!تعطیلات بدک نبود

سلام.سلام.سلام.سلام.خوفین؟امیدوارم تعطیلات بهتون خوش گذشته باشه .برا من که بد نگذشت.آخه خیلی زود گذشت. توروخدامنوببخشیدکه نتونستم آپ کنم.آخه امتحانات داره شروع میشه وبابام اینترنت وکامپیوتر روگذاشته پنجشنبه ها وجمعه ها...اینقدردلم واسه همتون تنگ شده بود که خدامی دونه... معلماهم که این نوروزوبه کلی خراب کردن بزار بگم چه جوری:
1-دادن سه تاامتحان گنده بعداز عید(تاریخ-جغرافی-انگلیسی)
2-روز اول عید مشق های انگلیسیمو نوشتم ولی حوصله نداشتم واسه امتحان بخونم وتا13روز هم همین جوری می رفتیم بیرون یا اینکه مهمون داشتیم وهیچ نتونستم درس بخونم...
3-روز آخراینقدرخوندم که کلم پوکید.
4-آخرش امتحان تاریخ رو یه 1نمره ای خراب کردم،انگلیسی نگرفت،چغرافیاهم بیست شدم...امتحان نوبت دوم شفاهی فارسی روهم بیست گرفتم. امتحان ورزش روهم همین طور...
خوب حالابریم به چندتاازنظرات پست( بازهم آرمینا) جواب بدیم:
فاطمه:بوسیدمش.
مازیارکیانی:چشم،دیگه ازبی حال بودن خودم نمی نویسم.ممنون.
نگین(عاشق ظهور):چه جوری؟...حالاچرااینقدرعجله داری؟
سارا:وظیفه بود...آبجیمم بوسیدم.
علی:خونواده ی مامانم ایناهنرمندن...خونواده ی بابام ایناباهوشن.
پریا:مگه ریاضی چشه؟؟؟
دریای کویر:سرزدم –بعضی مطالب وبلاگتو با رضا و بابا خوندیم.
هدیه:ممنونم.از این به بعد فقط ۵ شنبه وجمعه ها میام اینترنت.دوستت دارم.
سمیرا:من 10سالمه.
morteza:خیلی ممنون عالی بود.خیلی ممنون
مازیار:جدی میگی؟ وبلاگم خوبه؟...خیلی ممنون.
امیر:خیلی ممنون که صفحه اول وبلاگمو خوندی وکامنت گذاشتی...
آسمانه:راست میگیا.سعی میکنم خواهرمو بیشتر دوست داشته باشم
بابک:خیلی ممنون.
گلبرگ مغرور:بازم ممون.
مونیکا:فکرکنم خواب دیدی.
مسافرکوچولو:آخی.
نازنین خاله ی سیاوش:نخیر اشتباه نمی خونین...منم دوست شماوسیاوش خان هستم.
علیرضا:خوش به حالتون...
الناز:چرا؟
نسرین:تووبلاگ خودش جوابشو دادم برین بخونین...(توپست زندگی زیباست)
ماردین:باشه می بوسمش.
سدید:نظرباحالی دادی...
اهورا:راست میگیا.
کامران:سعی خودمو میکنم با خواهرم دعوام نشه.
علی مومنی:چرااعتقادندارین.برام توضیح بدین.
قاصدک بارونی:خیلی ممنون ازآرزوت.
نسرین:اشکالی نداره.
بابا:آره همه ی نمره هام بیسته.
مهیسا:مردم ازبس بوسیدمش این کوچولورو.

حالا جواب نظرات پست (عنوان ندارد):
mehdi:نخیراشتباه نیومدی
حنانه:چرا؟...ممنون
بهزاد:قالب قبلی ویروس داشت.
ممدو:نه خیر دل خور نیستم.
مازیارکیانی:ببخشید.
دبیر جغرافی:لطف دارین.
وب نوشت:مگه کار سختیه وب نوشتن؟
محمد:منم بی اجازه لینکت کردم.
امین:سعی خودمومی کنم.
آرزو پارسا:چقدرببوسمش؟
بابایی:خیییلی ممنون.
هدیه:دلیلش همون امتحاناته.
mehdi:جانموندم.
نگار:نه خیر خسته نیستم...وقت نمی کنم.

دوست دارم نظربدین وبگید بیشترراجع به چی بنویسم...
یه جورایی به بابا هم بگید بزاره بیشتر اینترنت کار کنیم

دوستون دارم...
زود برمی گردم...پنج شنبه دیگه

لينك | نوشته شده در جمعه بیست و یکم فروردین 1388ساعت 1:23 PM توسط الهام غلامی پور |
عنوان ندارد!!
سلام سلام سلام سلام. خوبید؟خوشید؟سرحالید؟ امروز باخودم عهد کردم تایه پست طولانی بزنم!اول میخواستم تولد محسن افشانی روبهش تبریک بگم،انشاالله ۱۲۱ساله بشه.هرکی میخواد یه نظربذاره ویه جمله واسه تولدمحسن افشانی بگه،منم گفتم دیگه.

راستش باخودم فکرکردم ودیدم که حق باشماهاست! خواهرکوچیک هم خوشیهای خودشوداره!...بااینکه خیلی فضوله یعنی:دفترکتابامو پاره میکنه،به من میگه آناقلا،به داداشمم میگه آناجی،شب نمی خوابه(البته این چندروزه زود ترمی خوابه!)،موهامونو میکشه،میگه کپی کن!پیس(پیست) کن!کات کن!و...حالا فهمیدم که چقدرشیرینه(البته می دونستما ولی حالا که شما هم میگیدقدرشوبیشتر میدونم)،صبح هاواسه صبحانه بیدارم میکنه!وخیلی مهربونه ومی خواد توکارای خونه به مامانم کمک کنه!

ازنسرین خانوم هم خیلی خیلی ممنونم...واسه اینکه یه پستشونو اختصاص دادن به من ویه کامنت طولانی برام گذاشتن،منم ذوق زده شدم ومامان وبابامو صدازدم بابام واسه اینکه بانظرش درباره ی اینکه اگه من جهشی بخونم خسته میشم موافق بود خوشحال شدومامانمم گفت که بایدیه دوست باارزش باشه واسه من...منم واسه تشکر،که البته وظیفه است لینکشون کردم(اول ازهمه وبااسم" دریاچه قو"که عنوان وبلاگشون هست)...اگه نسرین خانوم دارن این پست رومیخونن ازشون دوباره تشکرمیکنم...

ازآقای کیانی هم واسه اینکه یه سایت جدیدواسه آپلود به بنده نشون دادن خیلی ممنون...آخه تاینی پیک بعضی از عکسارو فیلترمیکرد!

برادرم هم نشونه گیریش خیلی بدشده،بابام یه روکش فرمون گرفت واون روکش قدیمیشو درآورد...من وداداشم باروکش فرمون کهنهه بازی میکنیم(کش روباید ازوسط روفرمونی ردکنیم(بانشونه گیری و فاصله 2تا3متر)).من همه روزدم به جز دوتاشونو!داداشم به من میگه جومونگ!!!

ولی من نمی دونم چرابعضیا یه وبلاگ به اسم محسن افشانی میزنن.مگه چندتامحسن افشانی تودنیا هست؟؟؟توروخدایکی به من جواب بده...

تعطیلات هم که داره تموم میشه ومابایدخودمونو واسه مدرسه آماده کنیم...داداشم حوصله نداره پیکشوحل کنه!به ماهم که پیک ندادن.

من که چیز جالبی تواین وب نمی نویسم ولی نمیدونم که چرانظرهاهمین جوری داره میزنه بالا(لطف میکنین ونظرمی دین)خواهش میکنم یکی یه جواب به من بده که چرانظرااینقدر زده بالا؟...ازاونایی که نظر دادن خیلی خیلی خیلی ممنون...البته وقی من می خوام برم تو وب اونایی که نظردادن آدرس اشتباه وارد شده بودومن متاسفانه نتونستم خدمتشون برسم...

دوس ندارم به این زودی ازپیشتون برم ولی چاره ای ندارم هرپستی بالاخره یه موقعی تموم میشه...منتظرآپ بعدی باشین دوستای من...

دوستون دارم!زود برمیگردم!قول میدم!

لينك | نوشته شده در سه شنبه یازدهم فروردین 1388ساعت 5:13 PM توسط الهام غلامی پور |
بازهم آرمینا !!!

سلام عرض میکنم خدمت همه شما

چندروزه که اصلاحال ندارم...خواهرم شب هانمی خوابه وهمه مجبوریم تاساعت سه یاچهارصبح باهاش بیداربمونیم البته من وداداشم زودترمی خوابیم واون مامان وبابامن که تاساعت سه یاچهاربیدارن...هنوزهیچی نشده به من میگه:((آناقلا ))...بلده بگه الهام ولی نمی دونم چرامیگه آناقلا به داداشمم میگه:((آناجی ))

بابام که مهندس کامپیوتره...من وداداشمم که همیشه سروکارمون بااینترنت وکامپیوتره...آرمیناهم ازماچیزی کم نداره...گیرمیده میگه می خوام روپاتون بشینم میزنه روصفحه کلید ومیگه کپی کن... کنسل کن...پیست کن...پلی کن...کات کن و.....خدابدونه بعدش چی میشه این دختر من که دیگه دارم کلافه می شم...به هرحال تویه خونواده ی کامپیوتری بزرگ شده..دیگه مگه چیکارمیشه کرد؟...سرمونو برده...

چندتاعکس ازش مبزارم .فعلاْ خدانگهدار

 

لينك | نوشته شده در پنجشنبه ششم فروردین 1388ساعت 12:34 PM توسط الهام غلامی پور |
آرمینا، فضول سفره ی عید

خواهرم خوش بگذرهرضا جان سال نو مبارک

لينك | نوشته شده در یکشنبه دوم فروردین 1388ساعت 11:42 AM توسط الهام غلامی پور |
آخرین پست سال 1387
بهارم دخترم
بهارم دخترم از خواب برخيز
شكر خندي بزن شوري برانگيز
گل اقبال من اي غنچه ی ناز
بهار آمد تو هم با او بياميز
بهارم دخترم آغوش وا كن
كه از هرگوشه گل آغوش وا كرد
زمستان ملال انگيز بگذشت
بهاران خنده بر لب آشنا كرد
بهارم دخترم صحرا هياهوست
چمن زير پر و بال پرستوست
كبود آسمان همرنگ درياست
كبود چشم تو زيبا تر از اوست
بهارم دخترم نو روز آمد
تبسم بر رخ مردم كند گل
تماشا كن تبسم هاي او را
تبسم كن كه خود را گم كند گل
بهارم دخترم دست طبيعت
اگر از ابرها گوهر ببارد
وگر از هر گلش جوشد بهاري
بهاري از تو زيبا تر نيارد
بهارم دخترم چون خنده ی صبح
اميدي مي دمد در خنده ی تو
به چشم خويشتن مي بينم از دور
بهار دلكش آينده ی تو
سال نو مبارک- شاد وسرحال باشید

لينك | نوشته شده در پنجشنبه بیست و نهم اسفند 1387ساعت 7:36 PM توسط الهام غلامی پور |
ای روزگار!!!

ماشاالله درسااينقدر زيادشده كه آدم نمي تونه به مامانش توخونه تكوني كمك كنه.معلما مي دونن تعطيلي ها زيادشده كلي مشق مي ريزن روسرمون ولي من سعي مي كنم درساموزودي تموم كنم تابتونم به اينترنت هم يه سركي بكشم وبانظراتون دل گرم شم.

نزديك عيدهستش وبوي بهاري اين جاها ميپيچه.كاشكي...كاشكي سال نوهم سلام بهاررو مي ذاشت تامن بتونم بشينم پاي تلوزيون وبامجري هاي نوجوونش سرگرم شم.ولي امسال عمو اسماعيلم كه ميگه من خاله هندونه ببخشيدعمواسماعيلم ميادخونمون به هرحال بااون يه جورايي سرخودمو گرم مي كنم وبه يادكوچيكيام باداداشم حيوون بازي مي كنم سال ديگه مي تونم شروع كنم دوم راهنمايي روجهشي بخونم ولي بابام ميگه خودتوخسته نكن ولي فعلا نظر من جهشي خوندن هست. مامانم كه خيلي اميدواره آخه من سال چهارم دبستان روهم جهشي خوندم وبامعدل بيست قبول شدم.

من كه ديگه دارم بادرسام كلافه مي شم ولي وقتي بعضيا مي گن هنوزاول كاره باخودم ميگم حالاكه بعضياتونستن اين سالها روپشت سربگذارن چرامن پروفسوركلاس نتونم؟

يه نمايشگاه خط توديلم بودمن وداداشم رفتيم وازكاراعكس گرفتيم به نظرمن عكساي قشنگي بودن:

اينم عكساي داداشم وپسرخاله ام تو نمايشگاه:

اميدوارم بازم نظربدين تامن باانگيزه ي بيشتر براتون بنويسم البته بيشتربراي دل خودم مينويسم ولي اگه بدونم نوشته هام خوبه بهترهم ميشه!

دوستون دارم !زودي برمي گردم!

لينك | نوشته شده در شنبه بیست و چهارم اسفند 1387ساعت 10:40 PM توسط الهام غلامی پور |
به استقبال عید
ممنون ازنظراتونخلیی خوشحال شدم.دستتون دردنکنه.(اونایی که میان ونظرمیدن)

دیروز ازساعت یک که ازمدرسه اومدم خونه داشتم می خوندم تاساعت یازده شب آخه آدم خسته نمی شه؟...آخرش هم نه علوم امتحان گرفت،نه انگلیسی املاء گرفتاما یه اتفاق خوب امروز واسم افتادمیدونیدچی؟دوستم یه چندروزی باهام حرف نمی زد آخه میدونید چرا؟چون که یکی دیگه ازدوستام ناراحتش کرده بوداونم فکرکرده بودمنمولی امروز باهم آشتی کردیم(اونم چه جوری)

یه اتفاق دیگه هم چندروز پیش افتاد.خانم ازماامتحان جغرافیاگرفت وفقط توکلاس من ازده نمره ده گرفتم واسه همین خانم ورقه هارودادمن تصحیح کنم.(بهم تکلیف توخونه ای داد)

راستی عیدداره میادا!خونه تکونی کردین؟ماداریم تازه شروع می کنیم.میگن عیدبهونه ی همه ی چیزاست منم تصمیم دارم بااین بهونه دوستم زینب روبادوستم الهام آشتی بدم(آخه قهرکاربچه هاست،ما که بچه نیستیم)

تصمیم بگیریم با هرکسی الکی قهر کردیم یه جورایی آشتی کنیم .چه جوری؟  هرروشی که راحت تریم این یه روشهاینم یکی دیگه و...

دوستون دارم! زودی برمی گردم!

 

لينك | نوشته شده در سه شنبه بیستم اسفند 1387ساعت 4:13 PM توسط الهام غلامی پور |
جواب نظرات پست(آخیش راحت شدم)

احسان:حتما-به چشم

 مامان امیرمهدی:خیلی خیلی ممنون.

Arezouparsa:ازآرزویی که واسه من کردی خیلی خیلی ممنون.

فاطمه:ممنون (همین وبس)

مهران:حتما سرمیزنم ممنون!!!

مازیارکیانی:خیلی ممنون

واقعا ازت ممنونم-امیدوارم همیشه سربزنید- بابا مامان هم سلام می رسونند

مازیارکیانی:ممنون ازراهنمایی شما -غلط املایی ها رودرست کردم.بازم ممنون

شکوفه:واقعا حرفای دلم جالبه؟باتشکر از شما

کوروش:چراموفق نشدی کارنامه ام روببینی؟ممنون کورش جان-ازتوجه شما- از راهنمایی وتوصیه شما

غلامرضا:واقعاجالبه-خوشحال شدم- اهل  کجا هستید؟ما بندردیلم هستیم

سرزدم(فقط یه پست؟جالب بود)

متولد فروردین:شما لطف دارید-ازت ممنون هستم که سر زدی- منم به وبلاگ قشنگت سر زدم اما  هنوز مطالبش را نخونده ام- حتما میخونمشون

آریان سالاریان:ممنون سرزدی-وبلاگت بیشتر برای برادرم جالب بود

لينك | نوشته شده در پنجشنبه هشتم اسفند 1387ساعت 9:3 PM توسط الهام غلامی پور |
آخیش راحت شدم

سلام...

امروزخییییییییییییلی خوشحالم می دونین چرا؟واسه این که همه ی نمراتم20 شده.

ای کاش تا؟آخرعمرم همیشه این 20 هارونیگه دارم.

حالاکارنامه ام رو گذاشتم که ببینید:

برام دعاکنیدترم دوم هم همین نتیجه بیاددستم.

البته بابا مامان میگن تلاش  خودتو بکن 20 هم نشی مشکلی نیست. ولی خودمونیم 20 یه چیز دیگه هس

 

لينك | نوشته شده در شنبه سوم اسفند 1387ساعت 7:43 PM توسط الهام غلامی پور |
دوره ی نوجوانی

نوجوانی دوره ای است،که همانندپلی،ماراازسوی کودکی به جوانی منتقل می کند.

دوره ی نوجوانی پرازاحساسات وافکارخیالی است.دوره ی نوجوانی دوره ای است که نوجوان فکرمی کندهمه چیزرامی داند وبعضی وقت هابی قراری می کند،بازیگوشی هم زیادداره.بعضی مواقع سعی می کنداززیرکاردربرود وگاهی وقت هاهم گوشه گیرمی شود وبه احساسات خودش فکرمی کند.سعی می کندخیلی چیزهارابفهمد ویادبگیرد،کنجکاوی زیادی هم به سراغس می آید.دردوره ی نوجوانی ممکن است هرحادثه ای که رخ دهد،نوجوان رامضطرب ونگران بکندوافکاروخیالاتش به نظرخودش عادی به نظربیاید.رابطه اش بادوستان وباخانواده کم رنگ یابهتر است بگویم کمترمی شود.حوصله اش کم می شودوحساسیت بیشتری نسبت به زندگی پیدامی کند،دوست داردهمه چیزرابداندوهمه چیزطبق میل اوباشد.بهانه جویی،کنجکاوی وماجراجویی نوجوان رابی قرارجلوه می دهد،اما هیچ یک ازاینها نشانه ی بیماری نیست.نوجوان سعی می کند باپرخاشگری وزودقضاوت کردن خودرامهم جلوه دهد،تاهمه اورابه عنوان یک انسان باارزش ومهم بشناسند.می خواهدمعنی ومفهوم درست زندگی کردن رادریابدودربیشترمواقع لجبازی به سراغش می آید دوست دارد آزادباشد وهرکس اورانصیحت یاسرزنش می کند،عصبانی می شود.همیشه به دنبال اشتباه دیگران می گردد وهیچ وقت فکرنمی کندکه مشکل ازکجاست.بیشتردررویاسازی وخیال پردازی هایش دنبال آینده ی نامشخص وکشف استعداد های خویش است.درواقع دچاریک توهم است ونیازدارد که دوست خوب،معلم خوب وخانواده ی مهربان وخوب اوراراهنمایی وکمک کنند،تاآسیب جبران ناپذیری نبیندواین مسیر پرتلاتم دوره ی نوجوانی رابه خوبی سپری کند. چیزهای خوب یادبگیرد وآینده ی درخشانی برای خودبسازد.

بنابراین من ازهمه ی دوستان ومعلمان وخانواده ی خود که دراین دوره ی حساس من را یاری می کنند،بسیارمتشکرم.....

لينك | نوشته شده در چهارشنبه سی ام بهمن 1387ساعت 5:48 PM توسط الهام غلامی پور |
Copyright By elham1 - This Template Designed By HOTWEBS

انواع کـد های جدید جاوا تغیــیر شکل موس